خدایا سرای محبت کجاست من آواره ام شهر الفت کجاست
بی وقفه دویدم به طلوعی نرسیدم فراید زدم: عشق تورا هم نفس باد از هیچ دلی هیچ جوابی نشنیدم یک باره به خود آمده دیدم که صد افسوس یک عمر به جز طعم صبوری نچشیدم با این تن سرمازده ی خشک و سترون دیدم که به جز وسعت آهی نپریدم بر شانه ام تهمت سیبی که نخوردم در طالع من شومی خوابی که ندیدم آن لحظه در آن شهر شب و رخوت و قندیل سرسبزترین خاطره را آه کشیدم...
هم پای شبی سرد و سراسیمه دویدم
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت
22:33 توسط افسونگر| |
| Design By : Night Melody |

