
هم پای شبی سرد و سراسيمه دويدم 
بی وقفه دويدم , به طلوعی نرسيدم 
فرياد زدم : عشق , تورا هم نفس باد 
از هيچ دلی هيچ جوابی نشنيدم 
يک باره به خود آمده ديدم که صد افسوس 
يک عمر به جز طعم صبوری نچشيدم 
با اين تن سرما زده ی خشک و سترون 
ديدم که به جز وسعت آهی نپريدم 
بر شانه ی من تهمت سيبی که نخوردم 
در طالع من شومی خوابی که نديدم 
آن لحظه در آن شهر شب و رخوت و قنديل
سر سبزترين خاطره را آه کشيدم ![]()



گل من , پرنده یی باش و به باغ باد بگذر .
مه من , شکوفه یی باش و به دشت آب بنشین .
گل باغ آشنایی , گل من , کجا شکفتی ؟
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد ؟
گل من , میان گل های کدام دشت خفتی ؟
به کدام خواندی ؟
به کدام راه رفتی ؟
گل من , تو راز ما را به کدام دیو گفتی ؟
که بریده ریشه ی مهر , شکسته شیشه ی دل .
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته .
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم .
در آن سیاه منزل
به هزار وعده ماندیم .
به یک فریب خفتیم ....



تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
اشک من تورا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم !
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم .
من اینجا تا نفس باقی ست می مانم .
من از اینجا چه می خواهم , نمی دانم !
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه , می رانم
من اینجا روزی آخر از دل خاک
با دست تهی , گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه , چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم :
تو روزی بازخواهی گشت !


از زخم جانم چنين بشنو :
امشب شب پرپرزدن چلچله هاست
امشب شب ويراني دل من است
امشب شب محو شدن نور و صداست .


با تو بوده ام .
هميشه و در همه جا
با تو نفس کشيده ام , با چشمان تو ديده ام .
مرا از تو گريزی نيست .
چنان که جسم را از روح
زمين را از آسمان
و درخت را از آفتاب .
تو دليل حيات من بوده و هستی
چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پايان زندگی اين است :
" هميشه با تو "



به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه ی عشق
مرا تا آسمان ها با خودش برد
تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی



آه که در اين قلب جهانی جا مي گيرد و
اين قلب کوچک در جهان جايی نمی گيرد
جهانی ديگر بايد ساخت .


جور زمانه مهر تو از دل جدا نکرد
ما را به زير سنگ جفا , بی وفا نکرد
آيين عشق و عطوفت طريق ماست
ای آرزوی دل , دل ما که خطا نکرد



بيا مثل مرغان آشفته هجرت کنيم
افق را به مهمانی پونه دعوت کنيم
بيا مثل پروانه های غريب نياز
به مهتاب شب های تنهايی عادت کنيم


بده دستاتو به دستم
تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از من و تو
از من و تو , ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم
واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم
با ترانه جون بگیریم
تو کلبه مون خدا باشه
خوشبختیمون قد تموم آسمون
صاف و بی انتها باشه

حديث غصه ام
حتی در حکايات قصه گوی پير هم نيست
می خواهم بر فراز تقدير شوم خود بنشينيم
شايد روزگاری آمدی
و بار ديگر قصه ام جان گرفت .




